مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

277

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

غلامان گفت : باج بياوريد . گفتند : باج از بهرچه بدهيم ؟ احمد گفت : من باج‌ستان اين مكان هستم . پس هريك از ايشان صد دينار دادند . پس از آن احمد ، ايشان را بكشت و استر ايشان بگرفت و خود بر استرى نشسته ، علاء الدين را بر استر ديگرسوار كرده ، برفتند تا به شهر اياس 20 رسيدند و در كاروانسرائى فرود آمدند و شب را در آنجا بروز آوردند . علاء الدين ، استر خود بفروخت و استر احمد را بخادم كاروانسرا بسپرد و بكشتى نشسته ، كشتى براندند تا باسكندريه برسيدند . احمد دنف ، علاء الدين را ببازار برده ، در آنجا همىگشتند كه ناگاه دلال ، مردم را بدكانى دلالت ميكرد و قيمت نهصد و پنجاه دينار ميگفت . علاء الدين گفت : من هزار دينارش هميدهم . پس دلال ، دكان بعلاء الدين بفروخت . علاء الدين كليدهاى دكان گرفته ، دكان بگشود . ديد كه فرشها بطبقه گسترده‌اند و در مخزنهاى دكان ، متاع خرازى ، چندانكه خواهى حاضر است . احمد بعلاء الدين گفت : اى فرزند ، اين دكان و طبقه با آنچه متاع در آنجا هست ، همگى از آن تو شد . اكنون بدكان اندر بنشين و بيع و شرا كن و دل ، ناخوش مدار . كه تجارت ، كارى است مبارك . پس احمد دنف سه روز در نزد علاء الدين بماند و روز چهارم او را دلدارى داده ، گفت : تو درين مكان برقرار باش كه اكنون من هميروم و بسوى تو باز خواهم گشت و از خليفه ، امان از بهر تو خواهم آورد . و از آن‌كس كه اين حيلت با تو كرده ، تفتيش كنم . پس احمد دنف از آنجا روان گشته ، باياس برسيد . استر از كاروانسرا گرفته ، سوار شد . هميرفت تا ببغداد درآمد . با حسن شومان ملاقات كرده ، گفت : اى حسن ، خليفه از من جويان شد يا نه ؟ حسن گفت : لا و اللّه . بخاطرش هم نگذشتى . پس احمد به خدمت خليفه قيام نمود . پيوسته تفتيش اخبار هميكرد تا اينكه روزى بديد كه خليفه بجعفر وزير التفات فرمود . گفت : اى جعفر ، علاء الدين را بديدى كه با من چكار كرد ؟ وزير گفت : اى خليفه ، تو نيز بدار كشيدنش پاداش بدادى و پاداش او همان بود كه به دو رسيد . خليفه گفت : اى